محمد بن حسين رازي

86

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

از آن على و شيعهء او باشد . اى جابر ، پس نور ما نقل كرد به پشت آدم عليه السلام . من در جانب راست قرار گرفتم و على در جانب چپ . بعد از آن خداى تعالى ما را نقل كرد از صلب آدم عليه السلام در صلبهاى طاهر و هرگز نور من نقل نكرد الا كه نور على با من بود هميشه چنين مىبوديم تا آن وقت كه ما را از صلب پاك عبد المطلب بيرون آورد . پس مرا از صلب پاك عبد الله به بهترين رحم‌ها ، رحم آمنه فرو آورد . چون من ظاهر شدم ملائكه بانگ برآوردند و فرياد كردند ، گفتند : الهنا و سيدنا ، چه بوده است ولى تو على ، كه نور او با نور محمد نمىبينيم و از نور از هر جدا شده است يعنى نور رسول صلى اللّه عليه و آله . بارى تعالى ندا كرد قرار گيريد كه من به ولى خود داناتر از شما و مشفق‌ترم . آنگه خداى تعالى از صلب پاك بيرون آورد و آن ابو طالب و آن پاكتر صلبى است از بنى هاشم بعد از صلب پدر من . و به وديعت نهاد در بهترين رحمى و آن رحم فاطمه دختر اسد . و چون على در رحم بود در آن زمان مردى بود زاهد عابد ، نام او مثرم بن رغيب بن سفيان ، بزرگى از زهاد آن زمانه بود ، دويست و هفتاد سال عبادت خداى كرده بود و او هيچ حاجت از خداى عز و جل نخواسته بود و خداى حكمت در دل وى مىنهاد . و الهام مىداد ، به سبب آنكه عبادت خداى نيكو مىكرد . روزى از خداى تعالى درخواست كه وليى از اولياء خود به دو نمايد . حق سبحانه ابو طالب را بر او فرستاد . چون مثرم او را بديد برخاست بوسه بر سر وى بداد و پيش خود بنشاند . بعد از آن به دو گفت : كيستى كه رحمت بر تو باد ؟ گفت : من شخصى از اهل تهامه . گفت از كدام تهامه ؟ گفت : از عبد مناف . گفت : از كدام عبد مناف ؟ گفت از بنى هاشم . زاهد برخاست بار ديگر بوسه بر سر او داد . گفت : شكر خداى را كه مرا نميرانيد تا ولى خود را به من نمود . گفت : بشارت باد ترا كه خداى تعالى الهامى در دل من انداخت كه در آن شرف تو است .